روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتینم؟
از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا میروم؟ آخر ننمایی وطنم!
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم
جان كه از عالم علويست يقين ميدانم
رخت خود باز برآنم كه همانجا فكنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۳/۰۱ ساعت 12:22 توسط باران
|
من آوریل هستم. همونی که وبلاگ دالتونا رو به تنهایی می چرخونه.