اندر حکایات
اما روزای پیاپی که گذشت ، تازه فهمیدم همونم راهم نمی دن.
ترم اول سخت گذشت ، خیلی سخت.دوستای نا آشنا که می دونستی اسمشون دوسته. خیلیاشون تا ترم آخرم فقط اسمشون دوست موند.دریغ از یه خاطره ازشون...
اما بعضیای دیگه، عند معرفت، صفاو...بودند.
دانشگاه ما دالتونا به دوقسمت تبدیل می شد:
دوسال اول ودو سال دوم.
دوسال اول که همش با زرشکیا سپری شد، بچه های باحال ۸۱ای که خیلیاشون اعم از دختر و پسر تو ذهنمون حکاکی شدند مثل:شقایق،هدی،بعضیا،استاد،آب زرشکا
دوسال دوم هم که تمامش با ۸۳ایا گذشت،۸۳ایایی که همشون باد داشتند،می کشتیشون یه نگاه معنادار به هم نمی کردن،جزوه ام به زور از هم می گرفتند.اونام یادشون همیشگی شد:حلقه ایا، دکتر ، دوتا برادرودوستشون
یادم نمیره خاطراتش رو.
زدن شماره دانشخویی ها رو توکامپیوتر اقای باغبانیان ، تق تق تقش ویا اَه گفتن فامیل جویا سردسته و دوست ۸۲ایش، کلاسای دکتر محلوجی که نزدیک بود منجر به بیرون انداختنمون بشه،کلاسای دکتر لاجوردی که با دل و قلوه همراه بود ،حل تمرینه ریاضی ۱ که شیرین ترین بخش زندگیم بود،انجمن کامپیوتر که ما رو با زرشکیا و حلقه ای بیشتر آشنا کرد وآمارای عجیب و غریبی که از اینا تو هوا برامون می رسید.دالتونایی که گاهی وقتا دعواشون می شد اما یادشون نمی رفت که دوستی شون از همه چی بالاتره، ساندیچی میرخباز که پاتوق این کچلا بود.
وخلاصه اینکه هزاران خاطره ی رنگارنگ دیگه که از اون ۴ سال به یاد موند.
دوستون دارم بروبچ ۸۳ای،
بروبچ سختی و نرمی،
بروبچ کامپیوتر آزاد
من آوریل هستم. همونی که وبلاگ دالتونا رو به تنهایی می چرخونه.