تصمیم گرفتم که از این پس حرفایی که همیشه با قلم و کاغذ حکشون می کردم و توی وبلاگم بنویسم.

قبلن نوشتنام واسه این بود که دوستام بیان و یه حال و احوالی ازشون بگیرم اما این دفعه فقط واسه دل خودم می نویسم.البته اگه دوس داشتن نظر بدن خوشحال می شم

نزدیکه دوسال پیش یه اتفاقی واسه خونوادم افتادکه تا عمق وجود هممون رو سوزوند.حالا با گذشت اون همه وقت با یه اتفاق قشنگ دیگه اما برای همون ادما دوباره خاطرش زنده شد.

اولش خیلی خوشحال شدم.اما بعدش یه هو دلم ریخت .یعنی آخر عاقبت ما چی میشه؟!یعنی میشه سرانجام ما هم به خوبیه مال اونا باشه!

اینا سوالایی بود که مدام توی ذهنم قل می خورد.اما با هیشکیم نمی تونستم در میونش بذار چون می دوونستم حال بقیم مثل منه.

خدایا آخرش چی میشه؟!

بالاخره ترکیدم وقضیه رو با خواهرم در میون گذاشتم(اگه اون نبود من خیلی وقتا کم می اوردم)

اون گفت ما باید خوشحال باشیم و دعا کنیم.دعا کنیم خدا لطفش و شامل حال ما هم بکنه. نباید بخیل باشیم.

گفتم من بخیل نیستم.از اصل موضوع که بر می گرده به خودمون ناراحتم.

گفت:بی تابی نکن.شاهنامه آخرش خوشه

باید در کارای خدا فقط صبر کرد...

مشکله منم همین صبره که ندارم ودعایی که با وجود گذشتن دو سال از اون هنوز جوابی ازش نگرفتم امابازم دعا می کنم چون خودش میگه من از کثرت دعای بنده هام خجالت می کشم