امروزبا مامانم رفته بودم بازار.
جاتون خالی...
دم این مغازه های طلا فروشی وایسادم و هی نگاه کردم
آخه نگاه کردنش عیاری ... نیس. وای
چقدر خوشگل بودن
حالا این وسط یه بچه هه ای هی میومد و می رفت و گریه می کرد.
هرچی بهش می گفتیم بابا یه جا وایسا حالا مامانت میاد مگه گوش می کرد![]()
این قسمتش از همه قشنگتر بود.
یه هو دوتا ازبچه های یونی رو دیدم که از قضا دلمم براشون یه ذره شده بود![]()
قرار گذاشتیم یه روز بریم بیرونا دلی از عزا در بیاریم. خدائیش بدجوری تب دوستان و دانشگاه رو کردم.باز این بچه ها گریون از این ور به اون ور رفت![]()
بعد خداحافظی از دوستان پایان خوش پیدا شدن مامان وبچه رو هم دیدیم![]()
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۲/۰۱ ساعت 15:20 توسط باران
|
من آوریل هستم. همونی که وبلاگ دالتونا رو به تنهایی می چرخونه.