امروزبا مامانم رفته بودم بازار.

جاتون خالی...

دم این مغازه های طلا فروشی وایسادم و هی نگاه کردمآخه نگاه کردنش عیاری ... نیس. وای

چقدر خوشگل بودنحالا این وسط یه بچه هه ای هی میومد و می رفت و گریه می کرد.

هرچی بهش می گفتیم بابا یه جا وایسا حالا مامانت میاد مگه گوش می کرد

این قسمتش از همه قشنگتر بود.

یه هو دوتا ازبچه های یونی رو دیدم که از قضا دلمم براشون یه ذره شده بود

قرار گذاشتیم یه روز بریم بیرونا دلی از عزا در بیاریم. خدائیش بدجوری تب دوستان و دانشگاه رو کردم.باز این بچه ها گریون از این ور به اون ور رفت

بعد خداحافظی از دوستان پایان خوش پیدا شدن مامان وبچه رو هم دیدیم