امروز رفته بودم یه سری به وبلاگ قاصدک جون بزنم دیدم موضوعه جالبی رو بهش اشاره کرده بود اما واقعا من این سال رو چه جوری گذروندم؟
یه جورایی با خودم لج کردم ارشد ندم از ترس قبول نشدن وهزار جوابی که باید به فامیلای دکتر -مهندسم بدم. اما پشیمونم که چرا این همه زمانم و به بطالت گذروندم.البته بطالتم نبودا یه سری کلاس رفتم اما همشون نرم افزارای روتینی بود که هر مهندس کامپیوتری باید بلد باشه واین آرومم می کرد.
یه سری اتفاقات جذاب هم برام افتاد که باهاشون خیلی شاد می شدم ولحظه های قشنگی رو برام ساختن اما بعداز چند ماه بعضی از همین خاطره های قشنگ تبدیل به غصه شدن.
یکسال تمام با پیدا نشدن کار سپری شد.حالا دارم یه روزایی رو سپری می کنم که خیلی باهاشون حال نمی کنم فقط می خوام زودتر به انتهاش برسه تا به جواب سوالم برسم.![]()
خدای من![]()
سخته که توی رویا به چیزای مثبت فکر کنی در حالی که واقعیتشون منفیه
اله من![]()
دارم کم میارم با همه صبری که دارم
ای خدا کاری نکردم پس چرا بد میارم![]()
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۲/۲۱ ساعت 16:31 توسط باران
|
من آوریل هستم. همونی که وبلاگ دالتونا رو به تنهایی می چرخونه.