گاهی وقتا انقد غم و غصه ها روی دلت سنگینی می کنه که کار از ترکیدن و گریه کردن می گذره.

حتی نمی تونی دردت رو به کسی بگی چون اونا به غصه ی تو می خندن

با اینکه کلی گریه می کنی اما خالی نمی شی و این مرحله تازه ای از مشکلات من شده.

جالب تر اینه که هر چی توسلم می کنی نتیجه نمی ده. در این لحظه می خوای داد بزنی اما جاش و پیدا نمی کنی یا اینکه گوشی واسه شنیدنش نداری اگرم داشته باشی کاری ازش بر نمیاد. پس اون جاس که می خوای نباشی و نیس بشی

می بینی چه حال و روزیه. اگه یه کوچولو فقط یه کوچولو بهم توجه کنی اینقدر زجر نمی کشم.

اما خداییش این وسط یه خوابی دیدم که ذهنم رو برد به قدیم قدیما

روزایی که با ققنوس و بر و بچ کلی خاطره داشتیم. خیلی قشنگ بودو منی که هیچ وقت خوابام یادم نمی مونه این یکی رو با باز کردن چشمام خوب به خاطر داشتم.

هنوزم شیرینیش زیر زبونمه

دلم می خواد سرم بذارم رو دومنت و های های گریه کنم . کاش زودتر بیایی موعود من