ساده دل
ای دل ساده بکش درد ، بکش درد که حقت این است
از زمانه بشو دل سرد که حقت این است
هرچه گفتم مشو عاشق نشنیدی
حالاهمچو پاییز بشو زرد که حقت این است
دیدی آخر دم مردانه به جز لاف نبود
بکش از مردم نامرد که حقت این است
آنچه برعاشق دل خسته روا دانستی
فلک آخر سرت آورد که حقت این است
از زمانه بشو دل سرد که حقت این است
هرچه گفتم مشو عاشق نشنیدی
حالاهمچو پاییز بشو زرد که حقت این است
دیدی آخر دم مردانه به جز لاف نبود
بکش از مردم نامرد که حقت این است
آنچه برعاشق دل خسته روا دانستی
فلک آخر سرت آورد که حقت این است
بیا ساقی بده جامی خمارم من
چه شبها درحوس ، در انتظارم من
چنان ساقی به ساقر باده را مستانه می ریزد
که گوئی خون دل از شیشه در پیمانه می ریزد
من و تو آشنای سالهای مشترک بودیم
من و تو آشنای فصلهای مشترک بودیم
کنون طرح جدائی بین ما بیگانه می ریزد
میان سینه هر کس بدان که رازی هست
میان سینه و آن راز سوز و سازی هست
چو سوز و ساز دو مهمان با وفای دلند
به مهمان ناخوانده مگر نیازی هست
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۹/۲۰ ساعت 13:52 توسط باران
|
من آوریل هستم. همونی که وبلاگ دالتونا رو به تنهایی می چرخونه.